بخشی از داستان شهاب (نوشته ی خودم )
- سال های زیادی از زندگی ام بی تو گذشت ، انگار همین دیروز بود ، نه شاید خیلی نزدیک تر از دیروز ، شاید همین چند ساعت پیش ، شاید هم همین حالا.
من بودم و سیاهی شبهای بی انتها ، من بودم و سکوت زخمی آهنگ های تو ، من بودم و گریه در اوج غربتم ، من بودم و عقده ی تلخ باورم ، من در کمین پنجره ای ، آرام و بی نفس.
-من در سکوت ،لا به لای نبض یاد تو.
ورق برگشت ...
من به تو رسیدم.
پر از فریاد بودم ، پر از روزهای تنهایی.
دوست داشتم پروانه باشم و رها ، مثل فصل های تکرار ، در آغوش زمان ، دور از رنگ ها ،
در دفتر سفید نگارها
به تو برسم و میهمان تو باشم.
- دوست داشتم تو را در شب روشن ، در زیر درخت احساس ،در پرتو مهتاب دریابمت.
میخواستم همراه نغمه های مرغ مینا به سوی دریا بیایم تا سیلی های پی در پی امواج وحشیش را فریاد زنم و گذر سال های بی تو را بنگرم ،
ولی دریغ در این ساحل شنی
حتی سایه ام هم مرا نفهمید.
اکنون هنگامه ، هنگامه ی هجرت است ، بار سفر را برای همیشه از این دیار بسته ام.


گاه برای ساختن باید ویران کرد