زیر خاکستر عاشقانه هایم
دفن کردم
تا شاید روزی از آن
ققنوسی به پرواز در آید..........
پ.ن:یه روزی سوزوندن شعر،داستان ،یا هرچیز دیگه ای رو تجربه کنید،حس عجیبی داره.
زیر خاکستر عاشقانه هایم
دفن کردم
تا شاید روزی از آن
ققنوسی به پرواز در آید..........
پ.ن:یه روزی سوزوندن شعر،داستان ،یا هرچیز دیگه ای رو تجربه کنید،حس عجیبی داره.
زیر خاکستر عاشقانه های سوخته ام
دفن کردم
تا شاید روزی از آن
ققنوسی به پرواز در آید..........
پ.ن:یه روزی سوزوندن شعر،داستان ،یا هرچیز دیگه ای رو تجربه کنید،حس عجیبی داره.
موبایلم رو که به کل کنار گذاشتم و چند روزیه کاری باهاش ندارم.
یه جمله دو کلمه ای هم هست که بارها تا گفتنش پیش رفته ام ولی باز هم جرات بیانش رو نداشته ام.
فقط همین،به همین سادگی......
الان دکتر حقانی نژاد داره نارسایی احتقانی قلب رو درس میده،پس بهتره برم سر کلاس.
و مرا به ضیافت ستاره ها خواندی
تا طلوع خورشید
در انتظار تو و ستاره ها ماندم
و باز نیامدی...
تا اثبات کنی
در بزم آسمانی ها،جایی برای من نیست...
ای آسمانی من،گهگاه به دیدار اهل زمین بیایی بد نیست.
پ.ن۱:و این روزها دوباره افکار مزاحم آزارم میدهند،شبها چندین مرتبه از خواب بیدار میشوم و.....
پ.ن ۲:دیگر نمیتوانم به ترانه های آبکی ترانه سرایان و خوانندگان-که همیشه آزارم میداد-فکر کنم، نه! حتی نمیتوانم به عروض و قافیه و تعابیر انتزاعی ترانه های خودم فکر کنم.دیگر نمیتوانم به هیچ چیزی فکر کنم .
پ.ن ۳:دیشب حال عجیبی داشتم ،چندین مطلع غزل،ترانه و ... آمد ولی توان نوشتن هیچ کدام را نداشتم و حالا هم یادم نیست و پشت کامپیوتر هم داره خوابم میبره.
پ.ن ۴:به گمانم به زودی عنوان این وبلاگ بشه: وب نوشته های یک دیوانه
پ.ن ۵:چقد حرف زدم،حرف آخر:لطفا رو ترانه ای که دو پست قبل گذاشتم نظر بدید.آقا محمد،دوست عزیز شما هم میتونی نظر ادبی بدی و هم نظر بی ادبی،در کل ما چاکریم.
در اون شب شعر یه ترانه رو خوندم که گفتنش داستانی داره.
دو جمله که از کتاب یغما گلروئی بود باعث شروع و اتمام این ترانه شد:
۱)این روزها گاهی میمیرم،بی ترانه و لال! اما با تو دوباره قد میکشم،حتی با خیال تو.....
۲)باران باشد،تو باشی،یک خیابان بی انتها باشد،........ به دنیا میگویم:خداحافظ!
و اما ترانه:
تموم زندگیم شده،پرسه تو کوچه ی خیال
فاصله ها رو خط زدن،تو فنجون قهوه ی فال
نقاشی یه خاطره،رو بوم مشکی چشام
ساعت صفر عاشقی،که گفتی من تو رو میخوام
تموم زندگیم شده،غم شبای بی کسی
دقایق ُ ورق زدن، تو دفتر دلواپسی
قدم زدن تو کوچه ها،دنبال رد پای تو
گذاشتن یه قاب عکس،رو صندلی به جای تو
تموم زندگیم شده،یه حس مبهم،یه سراب
ساختن قصر آرزو،تو فصل رویایی خواب
گفتن یک ترانه از،جنس عبور لحظه ها
با تاری از حسرت و غم،با پودی از مرگ صدا
تموم زندگیم شده،همدم واژه ها شدن
تو غربت جاده ی شب،اسیر سایه ها شدن
شمردن ثانیه ها،تا لحظه ی تحویل سال
بهت یه روزی میرسم،تو فنجون قهوه ی فال
بدون هیچ حرفی منتظر شنیدن نظرات و نقد های ادبی تون هستم.
امروز پس از مدتها یه خونه تکونی تو این آلونکم کردم،یه کم دکورشو عوض کردم،البته کلیات و فاز طراحیش همونه،ولی به هر حال یه تغییراتی کرده.
چیز جدیدی برای گفتن ندارم،بجز یه جمله در مورد فلسفه ی وجودی این وبلاگ که البته اینم جدید نیست
:
این وبلاگ برای اینه که اگه یه روز به اخر خط رسیدم ، لااقل مطمئن باشم که به خودم دروغ نگفته ام..."
امیدوارم که نمونه ی کشوری هم بشن،البته اینو هم اونا و هم بقیه ی دوستام بدونن که همه نمونه هستن و دلیلی که برام اهمیت دارند نمونه بودنش از دیدگاهه خودمه.
لیست اسامی بعضیاشون اینجاست:
آقایون:سید محمد کرمانی و محمد رضایی
خانمها:سمانه السادات جوادی،مهناز آنتیک چی و فاطمه بخشی.
البته زهرا نامجو هم جزو نمونه های دانشگاهی هست ولی با توجه به اینکه تعداد نفرات ارسالی از هر مقطع از هر دانشگاه فقط ۳ نفره متاسفانه به عنوان نفر ۴ نتونست جزو افرادی که اسمشون برا وزارت خونه فرستاده میشه باشه.
این گل تقدیم به همه ی دوستام که همه شون نمونه هستن.

راستی الان تقریبا ۴ شبانه روزه که از حرفی که در پست روز جمعه ۶ آبان گذاشته بودم میگذره و هنوز سر حرفم هستم.
یادت بخیر،دوسال پیش بود که بهم گفتی همیشه جداشدن و ترک کردن سخته ولی گاهی باید جدا شد و ترک کرد.
امروز دوباره با یادآوری اون حرفت خیلی چیزا برام زنده شد.
فکر کنم این یه پست متفاوت شد تو وب زیر نور مهتاب.
48 ساعت شده باورم نميشه.
احساس میکنم
در حسرت عبوری روشن
در جاده های مه آلود زندگی
جان می دهم اگر..........
ای کاش در میانه ی راه
یک آشنای همزبان
یک یار مهربان
دستی از محبت برایم تکان دهد.........
دیروز روزی بود که امیدوارم تونسته باشم یکی از تعلقاتی که مدتها داشتم رو برای همیشه ازش جدا شده باشم.امیدوارم مصداق این بیت نباشه:
رفتی و در کنارم،جای تو مانده ..... باز از تو دل بریدم،برای آخرین بار
(مصرع اول از امید معصومی،مصرع دوم از خودم
)
مدتها بود که دنبالش بودم ولی هرکار میکردم نمیشد،از خدا میخوام که این دفعه بشه.
فعلا نوشتنم نمیاد،پس فعلا بای.