در اون شب شعر یه ترانه رو خوندم که گفتنش داستانی داره.
دو جمله که از کتاب یغما گلروئی بود باعث شروع و اتمام این ترانه شد:
۱)این روزها گاهی میمیرم،بی ترانه و لال! اما با تو دوباره قد میکشم،حتی با خیال تو.....
۲)باران باشد،تو باشی،یک خیابان بی انتها باشد،........ به دنیا میگویم:خداحافظ!
و اما ترانه:
تموم زندگیم شده،پرسه تو کوچه ی خیال
فاصله ها رو خط زدن،تو فنجون قهوه ی فال
نقاشی یه خاطره،رو بوم مشکی چشام
ساعت صفر عاشقی،که گفتی من تو رو میخوام
تموم زندگیم شده،غم شبای بی کسی
دقایق ُ ورق زدن، تو دفتر دلواپسی
قدم زدن تو کوچه ها،دنبال رد پای تو
گذاشتن یه قاب عکس،رو صندلی به جای تو
تموم زندگیم شده،یه حس مبهم،یه سراب
ساختن قصر آرزو،تو فصل رویایی خواب
گفتن یک ترانه از،جنس عبور لحظه ها
با تاری از حسرت و غم،با پودی از مرگ صدا
تموم زندگیم شده،همدم واژه ها شدن
تو غربت جاده ی شب،اسیر سایه ها شدن
شمردن ثانیه ها،تا لحظه ی تحویل سال
بهت یه روزی میرسم،تو فنجون قهوه ی فال
بدون هیچ حرفی منتظر شنیدن نظرات و نقد های ادبی تون هستم.
گاه برای ساختن باید ویران کرد